تبليغاتX
•.,¸ღ¸,.• یـــــــــــــاد •.,¸ღ¸,.•
صورت به صورت برای لمس گرمی وجود تو!

عشق یا -------- !؟چه فرق میکند؟

گناهی بزرگ در پس افکارم میپرورانم !

توبه نمیکنم از چشیدن بوسه های داغ لب های تو !

آنسوی این گفته های نا گفته در پس این نوشته های نا نوشته ندامتی ابدی با خود میکشم!

آه سرد من!

سکوت تلخ من

لرزش دست من!

حکایت از بغضی دلگیر دارد!

بوی کافور
آب شور !
خانه تاریک و خالی از نور!

می هراسم از لحظه ای که از خود خالی شوم!

آشفته !

درمانده !

خسته و از راه بازمانده !

رمق بی رمق !

از گنداب زندگی سخت بیزارم !

طلوع روزگارم بی وقفه به غروب میرود !

فضایی دلگیر !

فاصله ای همیشگی !

در این افکار پراکنده نقطه ی آرامشی نیست!

غرق در لحظه هایی که به کام فراموشی میروند!

شامگاه تنهایی و غربت من !

چه خاموش و سرد!

این واژه های تلخ چه ثمر دارد؟

چه خیال خامی در تعبیر با هم بودن!

تو نو بهاری و من پاییز رو به زوال !

بگذار در تنهایی ابدی خود بمانم!
+     | 

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

+     | 

امشب شب آرزوهاست .اولين شب جمعه ي ماه رجب رو ميگن ليله الرغائب يعني شب آرزوها وقتي توي زندگيم ميگردم دنبال اولين شب آرزوهام ميرسم به سالي كه اين شب به عنوان شب آرزوها توي برنامه ي كوله پشتي به شمارش معكوس رسيد.اون سال اولين باري بود كه با چنين شبي آشنا شدم.شنیدم امشب هرچی از خدا بخوایم بهمون میده. ميگن توي دعا كردن از بقيه شروع كنين آخر سر براي خودتون دعا كنين .من امسال ميخوام اول براي بقيه آرزو كنم .آخر سر براي خودم

خدا جونم ازت ميخوام كمك كني اونايي رو كه آرزوهاي بزرگ دارن بهترين ها رو انتخاب كنن.كمكشون كن به آرزوهاي قشنگشون برسن. نكنه اميد كسايي رو كه بهت اميد دارن نااميد كني

خداجونم میدونی ! به فکر یکی افتادم .يه كسي كه آشناييمون چند ماه بيشتر طول نكشيد كسي كه خيلي چيزا ازش يادگرفتم ...براي اونم ميخوام آرزو كنم . ميخوام آرزو كنم هر جا كه هست سالم و شاد باشه. خودت كمك كن تا اگه سرنوشت آرزوهاش امروز رقم ميخوره بهترين ها باشه

پدر و مادرا خيلي بزرگن اونقدر بزرگ كه بعضی وقتا چشماي كوچيك ما اونا رو نميبينه.ازت مي خوام کمک کنی تا بتونیم اونجوری که اونا میخوان باشیم .

آرزو ميكنم كه هممون به آرامش واقعي برسيم به آرامشي كه با تو بودن در اون معنا پيدا ميكنه

و كلي آرزوي ديگه حداقل به اندازه ي تمام آدما ي روي زمين.

حالا شد نوبت خودم ازت میخوام به من زندگی ای رو بدي كه لياقتشو دارم

به من محبت ومهربوني بدي كه بنده هات لايقشن

به من و همه ی بنده هات لياقت و شايستگي رو بدی كه بندگي تو رو در خورباشه

آمیــــــــــن یا رب العالمیــــــــن

+     | 

بالاي گور خود مي ايستم
چه مي بينم
ميان کفن پوش سفيدي خوابيده ام
آرام و بي صدا
قاتل جان خود بوده ام
کنار مزارم مي نشينم و دست بر صورت خود مي کشم و براي خودم گريه مي کنم
کسي نيست
ياد زنده بودنم آزارم مي دهد
ياد روزي که تنهايي ام را فروختم اما فردا دوباره پيش خودم بود
ياد قلب شکسته ام که از زير پاي عشق جمع مي کردم و دستانم غرق به خون مي شد
ياد پاهايم که هر شب دلداريش مي دادم از درد بي ره رويي
ياد روزي که گريه ام پاياني ندارد
دوباره خود را نگاه مي کنم شاد تر از ديروز زنده بودنم که بالي براي پرواز نداشتم

+     | 

There is a time to be in love and there is a time to move beyond it

There is a time to be related and enjoy the relationship, and there

Is a time to be alone and to enjoy the beauty of being alone

And everything is beautiful

زماني فرا مي رسد كه به عشق رسيده اي و زماني فرا مي رسد كه به وراي عشق ميرسي 


زماني فرا مي رسد كه پيوند مي يابي و از اين پيوند لذت مي بري 

و زماني خواهد رسيد كه تنهايي و از زيبايي تنها بودن لذت مي بري

آري هر چيز و هر زماني زيباست

+     | 

دل من:سخت نگیر ! زندگی همینه دیگه!  یک معادله دو مجهول و بی نهایت جواب..... و یه جنگ قدیمی و ادامه دار به طول تاریخ وعرض صفر" بین آدمهایی که فکر میکنن فقط جواب هایی که اونها پیدا کردن درسته"
می دونی: هرچی به نور نزدیک تر بشی سایه ات بزرگترمیشه... بعضی وقتها لیوانی که تا سر پره خالی دیده میشه ...همه اونهایی که رانندگی شون خوبه لزوما راهها رو خوب بلد نیستن... گاهی حق با صدایی هست که بلند تره
میدونم اینا رو خوب می دونی...میدونم درد تو این چیزا نیست.. آدم بعضی وقتها فقط دلش می گیره..وقتی دلش گرفت، دنبال یه شونه می گرده برای تکیه دادن.." وقتی شونه پیدا نکرد، یاد می گیره اشکا شو با آستینش پاک کنه "

+     | 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایم میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

کاش میدانستی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درکشون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+     | 

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي و مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شده باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

 به مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.
 

+     | 

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلا دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.
بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلا پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

+     | 

چه تهی شده ام ، من از معنی... و نفرین بر این واژه گان پوچ و بی معنی... که مرا نه به خروش ِ مواج ِ زندگی رهنمونند و نه به آرامش یکپارچه مرگ... چه بی حاصل حضوری دارند این واژه گان... بر این معصوم صفحۀ سفید ِ بی گناه... که دیگر نه دیده گان مرا تعریف می کنند و نه چشمان تو را افسون... مرده باد کلمه و خاموش باد جمله... که هر چه می گویند از حضور خستۀ من می کاهند و بر غیاب شکستۀ تو می افزایند... آخر به چه کار می آیید ای واژه گان گم گشته معنی... مرا به حال خود بگذارید... و ویران شوید... که از انبوه شما ، تنها دیواری ساخته می شود از آجر تلخ کلمه ، که چون به یک خط قرار گیرید و بر سطرها نشینید ، بی نفوذ دیواری گردید همچون این نوشتۀ منحوس... وهر چه بیشتر نوشته آید... دیوار جدایی میان من وتو را رفیع تر گرداند... و مرا در پشت این نوشته ها پنهان تر... پس دیگر نخواهم نوشت و هیچ نخواهم گفت... تا ویران شود دیوار و آوار گردد کلمات... که اکنون وقت خاموشی پرفریب لبهاست... وآغاز گفتگوی بی واسطۀ چشمها... بر چشمان گویای من همیشه خیره بمان....

+     | 

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
  دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

+     | 

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !
 
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
 
نوشتم :
 
سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !
 
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آيی به پيشم !
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی  "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !

 
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
 
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

 
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

+     | 

 عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی میان آسمان ها بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود.  هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتشی در دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.
تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشمانش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟
احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت. درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم

کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند
+     | 

نگاه کن!تنها نیستم.. اندوه اینجاست.. بغض هم همین گوشه کنار.. نبودنت به من وعده ی ماندن

می دهد!خیالت آسوده..من دیگر تنها نیستم!مرگ هم در راه است..روزی هزار مرتبه میرسد..

ازهمان راهی که دیگر  برنمی گردی

+     | 
 
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره من
مـرا اینگونـه بــاور کن.... کمـــــی تنهـــا ، کمـــی بی کس ، کمی از یــــادها رفته... خـدا هم تـرک من کرده ، خـدا دیگر کجا رفتـــــــــه...

گذشته هايي كه رفت واسه هميشه
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
نگارنده

•.,¸ღ¸,.• ســکوت•.,¸ღ¸,.•
دوسشون دارم...
رفیق کوچه تنهایی(احســـــــــان)
جايي براي باهم بودن(يك دوست)
و در این کوچه تنهایی من(تنهـــــا)
کلبــــــــــــــــــــــــــــه(سونيــــا)
آموزش زبان انگليسي(رحمـــاني)
تنهــــــــــــــــــــــــــــــاترین(S2H)
عالم تنهـــــــــــــــــــــایی(ميثم )
اميــــــــــــــــــــــد بـه آينده(امير)
آهستــــــــــــــــــــــــــه(محمـد)
وصـــــــــــــــــــــــــــــال(شيفته)
افــــــــــــــــــــــــــــــــق(محمـد)
قروقاطی(عليرضـــــــــــــــــــــــا)
همه چيز از همه جا (علـــــــيرضا)
*رفیقان B کلک*(يــــــاسر&علي)
عاشــــــــــــــــــــــقانه(ندا و رويا)
welcome(سعيـــــــــــــــــــــــــد)
به بيكرانگي رنگ ميخوامت(مارال)
شـــــب(ســـــــارا و هیــــــــــوا)